خـروس




Monday, July 11, 2005

٭

مثل اینکه 21 تیر ماه جلوی دانشگاه تهران ساعت شش تجمعی برای گوشزد
کردن اینکه زمان آزادی آقای اکبرگنجی فرا رسیده به عزیزان سختکوش
قوه قضائیه،برپا خاهد شد. به دوستان توصیه نمیکنم برید چون فایده ای
نمیبینم اما رفتنشم خالی از لطف نیست؛ غیر از اینکه ممکنه توی
شبکه های ماهواره ای نشونتون بدن، رفتار این نودولتان رو هم نسبت
به این تحرکات مدنی، محک خاهید زد.
یه نکته هم در مورد اقدامات تروریستی اخیر در لندن میخاستم بگم.
غربیان آخر تمدن، منتهای فرهنگ، تبلور روشنفکری و تجلی حقوق بشر که
طی دو جنگ جهانی تمام اینها برای مردم دنیا به عرصه نمایش گذاشتن باید
متوجه باشن که با تحقیر مردم دنیای دیگه ( آسیا، آفریقا و هر جایی غیر از
اروپا و آمریکای شمالی) و تخریب جنبش های آزادی خاهانه مردمی و
ساخت و پاخت با دولتهای توتالیتر و فاسد به بهای اندکی نفت و تسلط موقت
بر مناطق نمیتوان از جریانات یازده سپتامبر و هفتم ژوئیه جلوگیری نمود.
ساده تر اینکه وقتی یه لاشه تو خونه افتاده با اسپری خوشبو کننده مساله
حل نمیشه.

وحید.



........................................................................................

Monday, November 01, 2004

٭
بر خلاف استدلال ها و انگاره های بعضی از دوستان و عزیزان در مورد انتخابات
آمریکا بنده از انتخاب جرج دبلیو بوش حمایت میکنم و روشش در مقابله با اعراب
وحشی و مسلمانان جانور را بهترین راه ممکن میدانم. در مورد سیاست های
دولت جمهوری خاهش در قبال رژیم اسلامی ایران هم نظر مساعدی دارم و
زور را راه مؤثری برای مقابله با ملاها میدانم چون که اصلاح طلبی ( شما
بخانید سکس دسته جمعی روحانیت مبارز و روحانیون مبارز) تنها باعث
تقویت بنیان رژیم اسلامی شده.

از مردم آمریکا میخام که با انتخاب بوش آینده خوب و به دور از وحشتی را
برای خود و بقیه مردم دنیا رقم بزنند.



وحید.



........................................................................................

Friday, April 23, 2004

٭ وقتی که رگه های شکستگی را در تمام افکار و احساسات خود

میبینیم و دردها بنا را بر خورد کردن ما میگذارند; روزهایی که درمان

وضعیت نامطلوب زندگی را در خاموشی و حتا نفس نکشیدن

میجویید; اون جاهایی که تعلقی به آن نداریم و تبعیدی به حساب

میاییم، همون جاهایی که ما رو غریبه و اضافی میبینند; لحظاتی

که سپری کردنشان به ازای پیر شدنمان میگذرد، لحظاتی که

ریتم گذرشان چون صدای ممتد آب در شب، خاب را مشوش

میکند، زندگیمان را در مینوردد; زندگی که رضایتی از کردنش

نداریم; دیوارهایی بلند و بی انتها که ما رو به محاصره خود

در آورده و بالا رفتن از آن به مثابه چنگ زدنشان به حساب

می آید که با هر بار چنگ کشیدن فقط و فقط کالبد خود را

میخراشیم، کالبدی که به زور با خود حمل میکنیم و در سراسر

عمر انگاری که به نیزه هایی کشیده شده و بی خود حرکتش

میدهیم.

میفهمیم که چاره ای نیست، همه مان محکومیم; همه مان

گناه کاریم. پس به فراست میفتیم که این انباشت پلشتی

در وجودمان را با خون بشوییم; با هم میجنگیم در کنار هم.

با هم قطاران این قبیله مغموم در میفتیم و همدیگر را با دندان

جهل و عجز پاره میکنیم.



و بزهایی که ریش همدیگر را میجویدند بی خبر از اینکه حماقت

هم جزایی دارد.



وحید.



........................................................................................

Sunday, November 02, 2003

٭ زندگي در جريان زمان چون غباري بر سر و روي ما انسانها مينشيند و
روز به روز پيرتر و كهن ترمان مينمايد. هيچ راهي براي زدودن اين غبار
نيست، حتا عشق و خوشي هم با اينكه بي خبريه خلسه آوري به همراه
مي آورند اما اين مساله را حل نميكنند.

به دليل تاثير افراد بر زندگيه يكديگر مقدار كهنه شدن و زنگار بستن
روانمان به ديگران هم بستگي دارد ولي هيچ كس جز خودمان نميتواند
شتاب آن را تشخيص دهد. ميتوان نتيجه گرفت كه سپردن افسارمان
به ديگران غافل از خودمان و مشغول به خودشان جز حماقت معناي
ديگري نميتواند داشته باشد.

شايد با زندگي بتوان دلايلي براي ادامه اين راه كوتاه اما دردآور پيدا
كرد اما پناه بردن به زندگي كه مسبب اصليه تخريبمان هست كاري
بس عبث و نابخردانه است. تنها امتيازي كه در بازيه زندگي به ما
داده ميشود باخبر بودن از نتيجه هست؛ مانند گوسفندان در انتظار ذبح
كه آب به خوردشان داده ميشود ما نيز با آب بي مقدار لذات زندگي
سيراب ميشويم و آماده مرگ.

آه مرگ، چه آشنا، چه تسكين دهنده.

مرگ: اول زندگي با نوايش متولد ميشويم و در آخرين لحظات زندگي
با غرش آن دنيا را ميگذاريم و ميرويم و برآيند زندگيمان غباري ميشود
افزوده بر آلودگيه بي حد و حصر واقعيات.

آيا بايد مرگ خود را منوط به فشار زندگي براي بيرون راندنمان از
چرخه جوانه زدن و پوسيدگيه روزمره بكنيم؟
آيا نهايت تكامل فكرمان تصميم گيری در مورد زمان و چگونگيه
مرگمان نيست؟

شما را به زندگي و خودمان را به مرگ ميسپاريم.


وحيد.


........................................................................................

Tuesday, October 07, 2003

٭ فرزانه: ( رو به وحيد در حالي كه يه تيكه كوچك از سر جسمي قهوه اي و
دراز جدا ميكنه) بار ميزني؟

وحيد: خودت بزن، بوش كه خوبه اما روغنيه از اين دير پزهاست.

فرزانه: تازه ميگفت توپ ترين بار كرجه.

وحيد: كس گفته، بار بايد پفكي باشه.

فرزانه: اگه كيا كوني گيري نميكرد از همون تهران ميگرفتيم.

وحيد: ساعت دوازده شب تهران هم خبري نبود.

فرزانه سر سيگاري رو آتيش ميزنه و با ولع تمام پك ميزنه، آتيش از يك
نقطه كوچك سر سيگاري تبديل به گدازه ميشه.

وحيد:‌ كيا بيا بخوري شي.

كيانوش: ( صداش از توالت مياد) بزنيد تا من به سلامتيتون برينم و بيام.

وحيد: آخه مادر جنده تا تو كارت تموم شه ما پنج تا كشيديم.

( صداي زور زدن كيانوش)

فرزانه: بگير.

( وحيد دو كام ميگيره و پس ميده)

فرزانه: همين؟

وحيد: بذار اين حرومي بياد شربتها رو خالي كنيم فشارمون نيفته.

فرزانه: من كه گفتم دكسترامترافون (1) هاي جديد چت شدن ( با كسر چ).

وحيد: بايد نوع پي رو بگيري.

(فرزانه سيگاري رو تو يه جاسيگاري پر از فيلتر سيگار فرو ميكنه اما
هنوز از زير فيلترها دود بلند ميكنه).

كيانوش:‌ من نيومده تموم كرديد؟!

فرزانه: كيا زيرشلواريه من كو؟

كيانوش: نميدونم، برو اتاق زير تخت رو نگاه كن.

وحيد: فكر كنم بنگش كس شعر بود، گلو رو نميزد.

فرزانه: درجه سه.

وحيد: از ايناست كه بايد بيست تا بزني تا صبح نگه ات داره، وگرنه خودش
رو مخ خط نميندازه.

( فرزانه شلوارش رو در مياره، كون سفيدش هر دو تا پسر رو خيره ميكنه،
اما زودي زير يه شلوار ورزشيه سبز و پلاستيكي پنهان ميشه).

وحيد: كيا بيا دكس ها رو بزنيم، اما تو نصفه بزن مرفين تو بدنته شايد
بگايدت.

( وحيد در يكي از شربت ها رو باز ميكنه و ميده دست سفيد و نحيف
كيانوش؛ كيانوش يه نفس ميره بالا).

وحيد: مادر قحبه گفتم نصفه.

كيانوش: خوشمزه تر از قبلي ها بود.

وحيد: (در حالي كه با در يكي از شربت ها ور ميره) ماله من باز نميشه
بايد با كارد بازش كنم.

( وحيد هم يك نفس ميره بالا).
( فرزانه دومي رو هم چاقيده؛ خودش روشن ميكنه و تا تهش ميكشه).

كيانوش: فكر نكنم اينا رو من اثر كنه، رويين تن شدم.

وحيد: نشاشيدي شب درازه.
وحيد: ( رو به فرزانه) بد نشئه شديا!

فرزانه: ‌قصه درويشه رو شنيدي؟

وحيد: نه.

فرزانه: يكي ميره ميبينه لب جوب يه درويشي نشسته داره بنگ ميكشه؛
بهش ميگه درويش يه كام هم به ما بده. درويشه ميگه برو جوون اين به
كارت نمياد. طرف اصرار ميكنه. درويشه يه كام بهش ميده. رو به روي
جوونه يه پرتگاه عميق وا ميشه؛ ميبينه مادرش و نامزدش از لب پرتگاه
آويزونن و ازش كمك ميخان. پيش خودش فكر ميكنه كدوم رو اول
نجات بده. ميگه مادره كه پيره ديگه به دردش نميخوره؛ ميره عشقش
رو نجات بده. تا دست نامزدش رو ميگيره و ميخاد بكشدش بالا،
دستش سر ميخوره و نامزدش با يه جيغ دردناك ميفته پايين. ميره
سراغ مادرش ميبينه كه اونم پرت شده ته پرتگاه. زندگيش رو
تموم شده ميبينه و دست ميبره به خنجرش و ميره سراغ درويشه
كه بكشدش به خاطر بلايي كه سرش اورده. نزديكه درويشه كه ميشه
ميبينه درويشه داره ميخنده.
درويشه به جوونه ميگه اين كام اولت بود، بعدي رو هم ميري؟

( دكس كار خودش رو كرده بود، وحيد و كيانوش بي حس بودن)

وحيد: كيا گرفته اتت؟

كيانوش: خيلي سنگين شدم، اينگار يه ربعي دوا زدم.

وحيد: مادر جنده كمتر هم كه نكشيدي.

كيانوش:‌همش سه گرم بود، يه عالمه اش هم عطسه كردم به گا رفت.

وحيد: منم زيرش دارم ميرينم.

فرزانه: ميزني؟

وحيد: بده.

( وحيد تند تند كام ميگرفت، گلوش ميسوخت).

وحيد: فيلتر كم ميكردي.

فرزانه: خوب كام نميده؟

وحيد: ميده اما سبكه.

( وحيد كام آخر رو تو دهنش حبس ميكنه، كيانوش صورتشو جلو مياره و
وحيد همه اش رو تو دماغي ميده به كيانوش).
(كيانوش سرفه ميكنه).

كيانوش: چه بد بو بود، چند وقته مسواك نزدي؟

( وحيد زير لب غرغر ميكنه و يه سري فحش نا مفهوم ميده).

وحيد:‌ فرزانه بيا پيش ما بشين.

( فرزانه مياد رو راحتي پيش پسرا ميشينه).
( وحيد وسط افتاده و دستاشو رو شونه كيانوش و فرزانه ميذاره؛ هر
دوشونو رو سينه اش ميچسبونه).

وحيد: بچه ها كيرم تو كس ننه همه غير از جمعمون.

كيانوش: خيلي خوشي؟

وحيد: چرا نباشم؟ دوست قديميم و يه دختر عشقي پيشم هستن؛ الان ملت
دنبال كير خر دارن سگدو ميزنن.

(كيانوش ميره يه آهنگ گوثيك ميذاره).
( نشئگي زير پوست همه وول ميخوره، آهنگ باعث برقراريه
سكوت ميشه).
( فرزانه پا ميشه بازم سيگاري بار ميزنه).

كيانوش: ‌بشين بابا خفه مون كردي.
كيانوش: (رو به وحيد) جاكش روزي يه تخته هم باشه، همه رو ميكشه.

( چند دقيقه سكوت).
( فرزانه تموم ميكنه و ميگردونه به وحيد. وحيد دستاش سرد شده؛‌
به صورت فرزانه نگاه ميكنه، عضلاتش ميپره و سفيد شده).
( وحيد اين دفعه دو كام تو صورت كيانوش ميره).

كيانوش: چه قدر تنهام.

وحيد: ‌فرزانه كه باهاته.

كيانوش: ‌پس فردا ميره.

وحيد: ‌آره؟

فرزانه: كار دارم.

( فرزانه دوباره مياد رو راحتي ميشينه).

وحيد:( چمباته زده) هممون تنهاييم. فرزانه كه مامان نداره؛ كيا نه مامان
داره نه بابا؛ منم كه بود و نبودشون فرقي برام نداره.

فرزانه: ما رو مثه تف از دنيا بيرون انداختن.

كيانوش: آره تف.

وحيد: ما حاشيه نشينيم.

فرزانه: من حاشيه بودن رو دوست دارم، هر كار دلم بخاد ميكنم، حتا
برعكس جريان آب راه ميرم. تازه اگه وسط جريان باشيم بايد با فشارش
همراه بشيم.

وحيد:‌ اما من از زندگي لذت نميبرم.

كيانوش: من ميدونم لذت چيه اما نميتونم حسش كنم.

فرزانه: من كه با حشيش زندگي ميكنم.

( فرزانه ميره يكي ديگه ميچاقه. اين دفعه وحيد هم كمكش بنگ رو
آتيش خور ميكنه).
( بازم سيگاري دور ميچرخه).

( ديگه همگي از پا افتادن، هر كي يه گوشه ولو شده. وحيد رو راحتي،
فرزانه رو زمين، كيانوش رو ميز).

وحيد: من لكه هاي سبز رو ديوار ميبينم، فكر ميكنم مخم ريده.

فرزانه: كيا ديدي وحيد چه خار كسده گيري كرد تو ماشين؟

كيانوش: چه كار كرد؟

فرزانه: وقتي من داشتم با راننده ميلاسيدم، همه پول طرف رو از كنسول
ماشين زد.

( همه ميخندن).

كيانوش: ميگفتيد پول داريد من دواي فردام رو هم ميگرفتم.

وحيد: همه رو بنگ گرفتيم.

كيانوش: اه، جاكشا.

وحيد: بچه ها ديوار جدي سبزه.

كيانوش: چت زدي؟ ( با كسر چ)

( وحيد پا ميشه بره توالت).

كيانوش: خرابي؟

وحيد: نه ميرم بشاشم سبك شم.

(بعد از چند دقيقه وحيد بر ميگرده و ميبينه فرزانه و كيانوش دارن
پچ پچ ميكنن ).

وحيد: شاشيدم به زلاليه اشك مؤمنين در انتظار ظهور.

فرزانه: وحيد ببين كيا چقدر خره، ميگه برو با وحيد بخاب.

وحيد: من الان خودم رو بكشم هم راست نميكنم.

فرزانه: كيانوش دگماتيسته.

كيانوش: نيستم. هر وقت ميام به رفيقام حال بدم بد ميشه.

وحيد: بابا بكنيد و بكشيد( با كسر ب و كاف) اما اصراف نكنيد.

كيانوش: من ميرم بخابم.

وحيد: بيا كوني تيريپ ور ندار.

( وحيد ميره دست كيانوش رو ميگيره و برش ميگردونه).
(فرزانه بازم مشغول درست كردن سيگاري ميشه).
( آهنگ رو هم اضافه كنيد).

كيانوش: مغزم هنگ كرده.

( وحيد بازم بين هر دوشون ميشينه).

كيانوش: فرزانه عاشقتم.

فرزانه: من به وحيدم گفتم، من بيشتر از چند ماه با كسي نميمونم.

كيانوش: هميشه بايد يه جور باشي؟

فرزانه: من خرابم و همه رو خراب ميكنم، باهام نباشي برات بهتره.

وحيد: منم خرابم، مادر زادي خراب.

فرزانه: آره خرابي ژنتيكيه، اگه بخاي خوب باشي هم نميشه.

وحيد: من چند وقت پاك بودم، اما بوي پوسيدگي هميشه تو دماغم بود تا
الان كه باز خرابم.

فرزانه: من كه گلم ( با ضم گاف) ولي هم بابام و هم عموهام همه
مادر جنده بودن، مامانم هم خودش جنده بود.

وحيد: منم كوني هستم، زندگي هر روز تا دسته تو كونم ميكنه.

كيانوش: منم علاوه بر همه يه كم هم يتيمم.

وحيد: آره مامان و بابا داشتن خوبه؛ مامانت هر شب دست رو سرت
ميكشه و ميگه پسرم چي شده؟ ميگي مامان من سيگار ميكشم، ميگه نكش.
بعد تند نوازشت ميكنه و ميگه ديگه چي؟ ميگي مامان من امروز
زن خيابوني كردم، ميگه نكن و نوازشش تندتر ميشه. ميگي مامان شايد
ايدز ميداشت، باز هم تند تر دستش رو سرت ميماله و ميگه بد كردي.
ميگي مامان من از همه بدم مياد، ميگه نياد همه خوبن، ‌سرت ديگه
داغ ميكنه. ميگي مامان من دارم ديوونه ميشم، ميگه ميريم دكتر و
نوازشش خيلي تند ميشه و ديگه پوست سرت داره كنده ميشه.
ميگي مامان تو سرم پر از ان شده، نوازشش به نهايت سرعت رسيده؛
سرت ميتركه.

( كيانوش به گريه ميفته، فرزانه بغض كرده، وحيد وا ميره و بازم
لكه هاي سبز رو ديوار ميبينه ).
( همه رو يه چيزي قفل كردن).

فرزانه:( رو به وحيد) بعدي رو هم ميري؟





1- دكسترامترافون پي يك نوع شربت ضد احتناق با خاصيت نشاط زايي هست.

وحيد.


........................................................................................

Thursday, February 27, 2003

٭ نوشته هایی که در زیر میخونید را میتوانید آخرین نوشته من, یعنی وحیدیکی از نویسنده های وبلاگ خروس به حساب بیاورید.
تصمیم برای اتمام کار این وبلاگ از یک ماه پیش گرفته شد اما منتظریکی از اون شبهایی که آدم حالی به حالی میشه و نوشتنش میگیره, بودم. امشب که اینا رو مینویسم مثله همیشه که مینوشتم, خودم رو خالی از هر احساسی میبینم. قسمتهای غیر فعال مغزم که دو ماهی بود کم کار بودند, دوباره به کار افتادند و توی کونم وول میخورند که بنویسم.
خوشبختانه دلیل تعطیلیه وبلاگ ما مثله یه سری از همکاران ما که احساس قهرمان بودن بیش از حد بهشون دست داده, تهدید به گاییده شدن مادرمون توسط آدمهای بد و یا نامه های نا امید کننده نبوده, صرفا ته کشیدن مطلب بوده. در این مدت دوستانی داشتم مثله اکبر سردوزامی, پژمان گیسگلاب, پژمان دشتی و آزاده سپهری. همچنین دشمنانی که نام بردنشون بی فایده هست, چون بوی ترشیدگی کس چنان مسحور کننده هست که از پسر بچه های دوازده ساله تا پیر سگ های نود ساله رو مست و خراب کنه, پس ما هم خودمونو به به دردسر نمیندازیم چون حوصله جواب دادن به ده- بیست میل فحش آکنده رو نمیداریم.
این چند ساله کم کم پی بردم که فرهنگ جهان رو به بی معنایی و پوچی پیش میره, برای مثال چاک شلداینر, لیدر گروه دث را ببینید که برای پول بیمارستانش, خانواده اش به گدایی افتاند در حالی که رپ خونهای درپیت و کس شعر, سوار بر مرسدس به سوی پولدار شدن پیش میرن و از طرف کمپانی های ضبط کاملا حمایت میشن. کمپانی هایی که پول خودشونو از مردم به دست میارن, مردمی که رپ و رپ متال رو به موسیقی جدی ترجیح میدن.
شاید س.گ.ل.ل صادق هدایت دوای درد همه باشه.
تمام مبانی بشریت به جای خاک, ریشه در آب داره, چون بنای بشریت بر انسانیت فرض شده و این در حالیست که انسان به ذات وحشی و خون خارهست و به قول یکی از دوستان انسان چون عقلش میرسه حق داره بر حیواناتی که ظاهرا بی شعور هستند سلطه داشته باشه. تمام حرکات آزادی خاهانه انسانها با خون آبیاری شده اند و هر وقت جمعی به آزادی دست یافته اند به بهای زیر یوغ رفتن تعدادی دیگر بوده. وقتی اینها رو مینویسم, نمیتونم نیچه رو از فکرم دور کنم, متفکری که بی نهایت شرقی بود.
خون مست کننده ترین اشربه روی زمین. شاید یکی از روابط دوره ماهانه زنها و حس شهوت اکثر مردها نسبت به زنها همین عامل خون باشه. بخار و بویی که از خون در حال دلمه شدن بلند میشه باعث عوض شدن رنگ چشم آدما میشه و اونها رو به خود فرا میخونه. ممکنه این قاعده خونین از دوره جنینی که ما از خون مادرمون تغذیه میکردیم در ما به وجود آمده باشه.
خوب بستن این نوشته مثله بستن در کارتونی میمونه که کلی خرت و پرت توش چپونده باشی و پس بدون موخره و به زور میبندیمش.

شیطان وجودتان راهنمایتان باد.

وحید.



........................................................................................

Sunday, December 22, 2002

٭ متن زير مصاحبه انجام شده بين وحيد و يك خانم مخالف هموسكچواليته مردها است.
تمام برداشتهاي قابل حدس از قبيل كوني بودن نويسندگان اين وبلاگ، دست در دست
استكبار جنسي داشتن آنها، زير كار قرار داشتن نويسنده در موقع نوشتن متن زير
كاملا رد نميشود.


وحيد: ميخاستم نظر شما در مورد گي ها بدونم.
خانم: اين يك فاجعه اجتماعي هست.

وحيد: از چه نظر؟
خانم: جدا نميدونيد يا منو سر كار گذاشتيد؟

وحيد: خانم، كار من مصاحبه كردن هست و نظر مصاحبه شونده در اينجا مهمه،
نه نظر من.
خانم: به نظر من دو تا سبيل كلفت كه روي هم بيفتن و ماچ و بوسه كنن بسيار
منزجر كنده و چندش آور هست.

وحيد:اگه همين دو تا سبيل كلفت تو خيابون شكم همديگه رو با چاقو جر و واجر
كنن و خونشون سطح خيابون رو پر كنه چندش آور تره يا اينكه ماچ و بوسه كنن؟
خانم: من به اين كارها كاري ندارم، كلا از مرداي همجنس باز بدم مياد.

وحيد: براي چي ؟
خانم: چون روابط سالم جنسي رو تبديل به ناسالم ميكنن.

وحيد: روابط سالم جنسي چه جور روابطيه؟
خانم: روابط جنسي بين دو جنس مخالف.

وحيد: دليل سلامت اين جور روابط و ناسالم بودن روابط همجنس خاهانه
چيه؟
خانم: به خاطر اينكه روابط دو جنس مخالف طبيعيه و همه حيوانات از زنبور
گرفته تا فيل به اين صورت توليد مثل ميكنند.

وحيد: اما در گونه هاي نزديك به انسان كه نخستيان هستد روابط همجنس گرايانه
ديده شده.
خانم: اما باز هم ديده شده كه اينجور ميمونها از قبيله خود طرد ميشن.

وحيد: خوب ميمونها فاقد شعور هستند و نميشه ازشون انتظار داشت با اقليت ها
تعامل داشته باشن. حتا با پيش فرض غير طبيعي بودن روابط همجنس گرايانه
چه دليلي بر بد بودن آن ميتوان ذكر كرد؟
خانم: خوب آخه هر دختر و پسري بايد تو يه سني ازدواج كنن، دخترا در سن بلوغ
خودشونو آماده ازدواج ميكنن اونوقت پسرا برن همجنس بازي كنن كه نميشه.

وحيد: پس يعني دليل بد بودن همجنس گرايي آجر شدن نون خانوم هاست؟
خانم: نه، بحث رو به انحراف نكشيد. من فقط گفتم همجنسگرايي در ازدواج كه
لازمه تنازع بقاي انسان هاست، اخلال ميكنه.

وحيد: اما بسياري از همجنس گراها يا به اجبار يا به دلخاه ازدواج ميكنن كه
احتمال موفقيت در ازدواجشون مساوي با احتمال موفقيت در ازدواج غير
همجنس گراهاست. تعدادي از همجنس گراها هم كه اصلا تمايلي به جنس مخالف
ندارن حتا اگه گرايش جنسي شون هم سركوب بشه باز هم رقبتي به ازدواج
نشون نميدن. پس اخلال همجنس گرايي در امر ازدواج منتفي هست.
خانم: حالا جدا از اين حرفا به نظر شما صحنه اي چندش آور تر از صحنه
سكس دو تا مرد وجود داره؟

وحيد: اول اينكه همجنس گراها لزوما با همديگه سكس ندارن و بسياري از
روابط همجنس گرايانه در حد مهر ورزي باقي ميمونه، دوم اينكه به نظر من
سكس دو مرد همونقدر چندش آوره كه سكس دو جنس مخالف، مخصوصا
با اون آه و ناله ها و زوزه ها و قيافه خانوم ها در زير كار كه شبيه حيوانات
زخمي به خود ميپيچن.
خانم: اين مساله از نظر مذهبي هم مشكل داره.

وحيد: از نظر مذهبي كلا جنسيت مشكل داره. در انجيل بارها و بارها
تكرار شده كه بهتره مردم ازدواج نكنن تا چه برسه به مسائل خارج از
ازدواج. در قرآن هم كه وظيفه گايش و كلا بارور كردن جامعه زنان
به عهده پيامبر و امامان و نائبان انها كه ملاها هستند واگذار شده. پس
ميبينيد كه در مسائل جنسي نميشود به مذهب استناد كرد، هر چند كه در
روايات مذهبي چندين قديس همجنس گرا ديده شده. از جمله داوود پيامبر
كه زليخا به اون زيبايي رو به يك ور تخمش هم حساب نكرد و در خود
تورات به همجنس گرا بودن اون اشاره شده. حتا عيسي مسيح هم به
رواياتي با حواريون خود روابط جنسي داشته.
خانم: صرف نظر از اين حرفها من هيچ وقت نميتونم يه مرد همجنس باز رو
كنار خودم تحمل كنم.

وحيد: شايد با خاطر اينه كه شما كلا نميتونيد توجهات انسانها به همديگه رو
تحمل كنيد.
خانم: مثه اينكه شما خودتون علاقه وافري به همجنس بازي داريد!؟

وحيد: نه، علاقه من چندان وافر نيست اما به همجنس گراها به عنوان
اقليتي كه آزاري به كسي ندارند و كلا انسانهاي زيبا منشي هستند احترام
ميگذارم.

وحيد.


........................................................................................

Home